گیریدم …

دسامبر 14, 2008

چند ساله که عادت کردم به پاره کردن و سوزوندن دست نویس هام ، دفتر خاطراتم ، یا بهتره بگم دفترای خاطراتم ..

خیلی وقته تو دفتر نوشتن واسم سخت شده ، همه چیزو رو ورق می نویسم . حداکثر زمان نگهداری نوشته هام به حدود سه ماه رسیده .

دارم استاد میشم توی فراموش کردن ، توی بی تفاوت شدن ، توی سخت شدن .

به پوچی نرسیدم ، دست و پام بسته است ، تو قفسم .. مادرم قفسم ، پدرم قفسم ، برادرم قفسم ، دایی ، عمه ، خاله ، عمو … دوست ، همکار .. مردم ، همه !

جای من اینجا نیست … باید برم …

یکشنبه / 24 آذرماه 1387

لال مُردن

دسامبر 12, 2008

توی فروم دو هزار و پونصد تا پست ارسال شده داشتم ، بیست و پنج هزار تا پست نزده . بیست و پنج هزار بار خودسانسوری .

همیشه ، با هرکی میخوام حرف بزنم ، ده برابر اون مقداری که باهاش حرف میزنم ، حرف ناگفته واسم باقی میمونه . با دوستا و همکارا که حرف میزنم اعصابشون خورد میشه بس که حرفامو میخورم ، بس که جمله هام نا تموم میمونه . بنده های خدا هر بار با من حرف میزنن میگن ممول ما که نفهمیدیم چی گفتی . چون واقعا نمی فهمن ، انقدر که خودمو مجبور میکنم به سر بسته حرف زدن .

حداقل نود درصد مواقع از حرف هایی که میزنم پشیمون میشم ، خودمو سرزنش میکنم . میدونم چرا اینجوری میشه ، میدونم مشکل کجاست ، ولی نمی دونم باید چیکار کنم . هرچی فکر میکنم آخرش به این نتیجه میرسم که مجموعا لال بودن خیلی بهتره ، یعنی بیشتر به نفعمه که لال باشم . ولی خوب ، نمیشه …

خیلی وقتا شده مدت ها دنبال یه موقعیتی بودم که یه چیزی رو به یه کسی بگم و دقیقا تو یه زمانی همه چیز ردیف میشه و اصلا گاهی خود طرف انتظار داشته که اون چیزو بشنوه اما من گند زدم .

نمی دونم چرا اینجوری میشه . نمی دونم چرا دقیقا تو یه همچین موقعیت هایی یا مخم هنگ میکنه ، یا بیخودی چرت و پرت میگم یا اصلا یه موضوع دیگه رو جایگزین میکنم . شاید واقعا جا میخورم . یعنی این چند مورد اخیر رو واقعا جا خوردم . یعنی فکر نمیکردم طرف به قصد شنیدن اون چیزی که میخوام بگم زنگ میزنه .

طرفم وقتی میبینه من یا اون مساله رو نمیگم یا یه چیز بی اهمیتو بی خودی مطرح میکنم ، شک میکنه ، فکر میکنه اشتباه کرده ، اصلا قرار نبوده حرف مهمی زده بشه . سر این موضوع تاحالا خیلی ضرر کردم … خیلی .. وحشتناک …

جمعه 22 آذرماه 1387

بی هویت – بی وطن

دسامبر 11, 2008

پنج شنبه / 21 آذرماه 1387

اولین پستم ، تلخه ، مایوس کننده است ، حال به هم زنه … ولی واقعیته ..

واقعیته که من از ایران متنفرم ، از ایرانی ها متنفرم ، از زبان فارسی متنفرم ، و برای فارسی نوشتنم ، فارسی فکر کردنم ، فارسی حرف زدنم ، دارم خودمو سرزنش میکنم . برای اینجا به دنیا اومدنم ، اینجا رشد کردنم ، و زندانی شدنم توی اینجا خودمو سرزنش میکنم . قدر ناشناس نیستم ، میدونم که همه چیزمو از این آب و خاک دارم . میدونم از آبی که پشت سدهای اینجا جمع شده خوردم ، از گندم و برنجی که توی این خاک سبز شده ، از گوشتی که گوسفندش روی زمین های ایران چریده ، مرغشم از دونه ای که تو این خاک ریشه کرده خورده . و ماهی که میخورم از آب های این مملکت صید میشه .

به خاطر امکان آموزش – تحصیل ، به خاطر کاغذ یارانه ای ، به خاطر بنزین ، به خاطر اتوبوس ، به خاطر آب ، برق ، گاز ممونم . به خاطر اینترنت ، روزنامه ، کتاب …

ممنونم به خاطر اینکه با من هم صحبت شدید ، هم بازی شدید ، هم گریه شدید .

ممنونم به خاطر هم فکری هاتون ، هم دردی هاتون ، به خاطر همه ی محبت هایی که کردید . به خاطر دست نوازشی که به سرم کشیدید ، به خاطر کشیدن لُپ هام ، به خاطر اینکه گذاشتید سالم رشد کنم ، سالم بزرگ بشم .

حتی اگه یه روز از عمرم باقی مونده باشه ، به هر نحوی که بتونم ، به هر اندازه ، هرجا ، هر وقت .. به این مردم ، به این آب و خاک ادای دین خواهم کردم ؛ اما این هویت ، این ملیت و این زبان ، برای من تموم شدست .

حالا نخواید که بیام واستون دلیل بیارمو شروع کنم به شرح و تفسیر ..

تا یه دوره ای باید بنویسم ، باید حرف بزنم ، باید یه جورایی خودمو تخلیه کنم .

مجبورم که با شماها حرف بزنم ، برای شماها بنویسم ، مجبورم که خداحافظی کنم ، خداحافظی شروع رفتنه …

تست

دسامبر 1, 2008

ساعت 3 بامداد .. چشام باز نمیشن ، مخمم که تعطیله ، بقیه اش بمونه تا فردا …

Hello world!

نوامبر 30, 2008

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.