پنج شنبه / 21 آذرماه 1387
اولین پستم ، تلخه ، مایوس کننده است ، حال به هم زنه … ولی واقعیته ..
واقعیته که من از ایران متنفرم ، از ایرانی ها متنفرم ، از زبان فارسی متنفرم ، و برای فارسی نوشتنم ، فارسی فکر کردنم ، فارسی حرف زدنم ، دارم خودمو سرزنش میکنم . برای اینجا به دنیا اومدنم ، اینجا رشد کردنم ، و زندانی شدنم توی اینجا خودمو سرزنش میکنم . قدر ناشناس نیستم ، میدونم که همه چیزمو از این آب و خاک دارم . میدونم از آبی که پشت سدهای اینجا جمع شده خوردم ، از گندم و برنجی که توی این خاک سبز شده ، از گوشتی که گوسفندش روی زمین های ایران چریده ، مرغشم از دونه ای که تو این خاک ریشه کرده خورده . و ماهی که میخورم از آب های این مملکت صید میشه .
به خاطر امکان آموزش – تحصیل ، به خاطر کاغذ یارانه ای ، به خاطر بنزین ، به خاطر اتوبوس ، به خاطر آب ، برق ، گاز ممونم . به خاطر اینترنت ، روزنامه ، کتاب …
ممنونم به خاطر اینکه با من هم صحبت شدید ، هم بازی شدید ، هم گریه شدید .
ممنونم به خاطر هم فکری هاتون ، هم دردی هاتون ، به خاطر همه ی محبت هایی که کردید . به خاطر دست نوازشی که به سرم کشیدید ، به خاطر کشیدن لُپ هام ، به خاطر اینکه گذاشتید سالم رشد کنم ، سالم بزرگ بشم .
حتی اگه یه روز از عمرم باقی مونده باشه ، به هر نحوی که بتونم ، به هر اندازه ، هرجا ، هر وقت .. به این مردم ، به این آب و خاک ادای دین خواهم کردم ؛ اما این هویت ، این ملیت و این زبان ، برای من تموم شدست .
حالا نخواید که بیام واستون دلیل بیارمو شروع کنم به شرح و تفسیر ..
تا یه دوره ای باید بنویسم ، باید حرف بزنم ، باید یه جورایی خودمو تخلیه کنم .
مجبورم که با شماها حرف بزنم ، برای شماها بنویسم ، مجبورم که خداحافظی کنم ، خداحافظی شروع رفتنه …