توی فروم دو هزار و پونصد تا پست ارسال شده داشتم ، بیست و پنج هزار تا پست نزده . بیست و پنج هزار بار خودسانسوری .
همیشه ، با هرکی میخوام حرف بزنم ، ده برابر اون مقداری که باهاش حرف میزنم ، حرف ناگفته واسم باقی میمونه . با دوستا و همکارا که حرف میزنم اعصابشون خورد میشه بس که حرفامو میخورم ، بس که جمله هام نا تموم میمونه . بنده های خدا هر بار با من حرف میزنن میگن ممول ما که نفهمیدیم چی گفتی . چون واقعا نمی فهمن ، انقدر که خودمو مجبور میکنم به سر بسته حرف زدن .
حداقل نود درصد مواقع از حرف هایی که میزنم پشیمون میشم ، خودمو سرزنش میکنم . میدونم چرا اینجوری میشه ، میدونم مشکل کجاست ، ولی نمی دونم باید چیکار کنم . هرچی فکر میکنم آخرش به این نتیجه میرسم که مجموعا لال بودن خیلی بهتره ، یعنی بیشتر به نفعمه که لال باشم . ولی خوب ، نمیشه …
خیلی وقتا شده مدت ها دنبال یه موقعیتی بودم که یه چیزی رو به یه کسی بگم و دقیقا تو یه زمانی همه چیز ردیف میشه و اصلا گاهی خود طرف انتظار داشته که اون چیزو بشنوه اما من گند زدم .
نمی دونم چرا اینجوری میشه . نمی دونم چرا دقیقا تو یه همچین موقعیت هایی یا مخم هنگ میکنه ، یا بیخودی چرت و پرت میگم یا اصلا یه موضوع دیگه رو جایگزین میکنم . شاید واقعا جا میخورم . یعنی این چند مورد اخیر رو واقعا جا خوردم . یعنی فکر نمیکردم طرف به قصد شنیدن اون چیزی که میخوام بگم زنگ میزنه .
طرفم وقتی میبینه من یا اون مساله رو نمیگم یا یه چیز بی اهمیتو بی خودی مطرح میکنم ، شک میکنه ، فکر میکنه اشتباه کرده ، اصلا قرار نبوده حرف مهمی زده بشه . سر این موضوع تاحالا خیلی ضرر کردم … خیلی .. وحشتناک …
جمعه 22 آذرماه 1387