چند ساله که عادت کردم به پاره کردن و سوزوندن دست نویس هام ، دفتر خاطراتم ، یا بهتره بگم دفترای خاطراتم ..
خیلی وقته تو دفتر نوشتن واسم سخت شده ، همه چیزو رو ورق می نویسم . حداکثر زمان نگهداری نوشته هام به حدود سه ماه رسیده .
دارم استاد میشم توی فراموش کردن ، توی بی تفاوت شدن ، توی سخت شدن .
به پوچی نرسیدم ، دست و پام بسته است ، تو قفسم .. مادرم قفسم ، پدرم قفسم ، برادرم قفسم ، دایی ، عمه ، خاله ، عمو … دوست ، همکار .. مردم ، همه !
جای من اینجا نیست … باید برم …
یکشنبه / 24 آذرماه 1387
برچسبها: پوچی ، به پوچی رسیدن